على اصغر ظهيرى
102
قصص الحسين (ع) (فارسى)
« مُضَر » را به نفرات « محمد بن اشعث » افزود و جنگ سختى در گرفت و گروهى از عرب به قتل رسيدند . اصحاب ابن زياد پس از شكستِ مخالفان هجوم آوردند و خواستند عبيداللَّه را دستگير نمايند . او شمشيرش را به دست گرفت و به دخترش گفت : نترس . او شمشير را به اطراف خود مىچرخاند و حماسهء رزم مىخواند . مهاجمان ، عبيداللَّه را در ميان گرفته بودند و از هر طرف به وى حمله مىنمودند ؛ ولى آن مرد نابيناى شجاع همچنان از خود دفاع مىكرد و كسى نتوانست او را دستگير سازد . سرانجام حلقهء محاصرهء را تنگ نمودند و او را دست بسته به نزد « ابن زياد » بردند . همين كه ابن زياد او را ديد ، گفت : خدا را شكر كه تو را رسوا كرد ! عبيداللَّه گفت : اى دشمن خدا ! براى چه خداوند مرا رسوا كرد ؟ به خدا اگر بينايى خود را به دست مىآوردم ، به تو نشان مىدادم كه رسوا كيست ؟ و در آخر ، ابن زياد بعد از چند سؤال از او و شنيدن جوابهاى دندان شكن ، عنان اختيار از كف داد و فرمان داد آن مرد روشن ضمير را گردن بزنند . « 1 »
--> ( 1 ) - لهوف : ص 161 .